تبليغاتX
¸.•**•.¸ღ♥ღ alone moon ღ♥ღ¸.•**•.¸

¸.•**•.¸ღ♥ღ alone moon ღ♥ღ¸.•**•.¸

................................کاغذپاره های تنهایی من................................

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

آسمان می بارید
خون رگهای وجودش را
زمین می رویاند
بستر قرمز پاکبازی را
و هوای سرد دشت می خواند
نغمه آه اشک من و تو
کلبه تنهایی ام آرام بود
زیر نور مهتاب می خوابید
هرچه خاطره در یادم بود
همه در شعله سردی می سوخت
کلبه تنهایی من چه امانی دارد
وقتی بسوزد خاطره ها در دل من
بادی می رقصید
آنکه وقتی بودم خوشحال بود
آنکه وقتی رفتم خوشحال بود
زندگی بازی بودن هایی است
که تلالوء وجود کسی بتواند او را
به اشک وادار کند
ما که رفتیم، که هیچ
آنان که ماندند چه سرودی خواندند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 7 AM توسط ماه کوچولو |


آرام نمی شود این قلب
تنهایی قلبم را به درد دوخته اند
و چشم هایی که اقیانوس شور دلتنگی را در خود نهفته است جاری است
و بی تو پر آب تر است این نگاه خسته
خیابان تو سنگی است
و پاهای من عادت به مرفه بودن چون تو ندارد
ماه نمی تابد بر بی تابی من
و خورشید مهر را آمیخته با تاریکی
شادی، عشق، روح، روز، نه من هیچ ندارم
خدایا که من وجودم را از دست داده ام
جاپای من از آن هیچ کسی نیست
و تنها درگهواره ی اشکهایم می خوابم
به امید آنگه بر شادی آب حسرتت شادتر شوم
این نگاه خسته من است
می بینی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 4 PM توسط ماه کوچولو |


قایق وجودم روی موج چشمهایت می رود
سرازیر مکن قطره ای از دریای زیبایی ات را
که من به فنا سپرده خواهم شد
و مبند یاقوت چهره ات را
که من غرق خواهم شد از مستی و حیرانی
و نرو که نبینم رفتنت را
تا همیشه روان بمانم تا اوج اطلسی ها

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11 PM توسط ماه کوچولو |


صدایم می کنی
و من آرام می روم
من که گفتم صدایم نکن
حکم نماندن من بر قلب ها نقش بست
و چه بی صدا شکست آن ها را که نباید می شکست
با سکوت فریاد زد
و بی سکوت شعله زد بر شراره ی پر زجرش
که طاقت سرانجام فردایم
به امروز منت گذاشته است
می روم هرچند بالی ندارم
اما راه مرا می خواند به فنا
از این دیار دو چشم باخته ام
و دو دل
که شاید راه بر من باز دارد
بردن سکوت قلب را
شمع وجودم را خاموش کن
تا پروانه ای دیگر به سوز من به سوگ ننشیند

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 9 PM توسط ماه کوچولو |


از دلتنگی خود بیرون شدم
عاشق شدم و زندگی را با شور اغاز کردم
شاد شدم و گمان مالکیت جهان بر من ثابت شد
نگاه هایی برایم آغاز شد که همه یک منشا داشت
مهر، ترنم عطوفت یا محبت
خوشحالی ام به بهای غمگینی انسانهایی بود که دوستشان داشتم
غمگین شدند و غمگین تر و هیچ نگفتند
به غمگینی شان راضی نیستم
هرگز و هرگز و هرگز
غمگین می شوم به بهای خوشحالی انسانهایی که دوستشان دارم
اما خداوندا! به من نیاموختی که هرگاه غمگین شدم ندایی سرندهم
عشق ،لبخند و ترنم هرچه خوبی است
و پایان نگاه هایی که با من حرف می زد
سرد شدم و پایان زندگی بر من حاکم شد
طرد شدم و زندگی ام پایان یافت
آه خداوندا که باز در آغوش دلتنگی ام

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 9 PM توسط ماه کوچولو |


وقتی زیر ترنم اشک های تو بازی می کردم
و داد می زدم از ناله زجرت
وقتی از مروارید مشکی تو آینه حقیقت بر جمال را دیدم
و فریاد زدم از فردای واقعیت
وقتی زیر نجوای شبانه تو نشستم
و نالان شدم از حرفهای نگفته
وقتی زیر نگاه سردت له شدم
و سرمست شدم از نوازش تو
وقتی صدایت را موسیقی ساز دلم ساختم
و مست شدم از نای نوایت
وقتی پنجره قلب تو بسته شد
و عاجز شدم از هرچه سرود است
وقتی دریا شدی از سیل غمگینی
و قایق شدم، تاخته بر روانت
وقتی آسمان شدی از سرو بالایت
و من حقیرانه به تو نگریستم
وقتی سکوی برتری از آن تو شد
و من جولان می دادم بر ساحل کمالت
آنگاه به من لقب عاشق را دادند

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2 PM توسط ماه کوچولو |


گهواره ی اشک هایم خاک
آسمان بغض تنهایی ام، کنج اتاق
و رهایی دلتنگی هایم فراموشی است
پس در کنج اتاق به زیر خاک می روم تا فراموش شوم

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10 AM توسط ماه کوچولو |


سوسوی نگاه گرمش را می دیدم
گر گرفته بود این شمع تنهایی من
پروانه وار چرخیدم به دور الهه عشق
و باد می غلتید در زیر بال کاغذی ام
گداخته می شد در دلش
گویی مشعلی دارد پر فروزتر از همیشه
و من دیوانه وارتر بدورش می چرخیدم
دستم را به دست باد دادم
و هردو بر پریشانی عشق پریشان تر شدیم
چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم
از خود بی خود شدیم و مست
که نفهمیدیم چه کرده ایم با قدیس مهربانی
مشعل قلبش از پس پرواز ما خاموش شد
آهسته و آرام ساکت شد و رفت
آه خداوندا چگونه عاشقی هستم
که خاک شدم بر آتش مهربانی
چگونه پروانه ای هستم
که به سوزش نسوختم
گمان می کردم نه از خاکم نه از آب
اما خاک بودم بر سر این سکوت فریاد

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 5 PM توسط ماه کوچولو |


دلتنگ تر از هرلحظه دیگر
آرام آرام، جرعه جرعه مرگ را می نوشم
صدایی نیست ،نجوایی نیست
که تسکین دهد این زخم عمیق را
به آسمان چشم می دوزم
حتی جشن ابرها دیدار من و ماه را ازما گرفته است
مرا نگاه نکن
نمی خواهم اشک هایم را ببینی
مرا صدا نکن نمی خواهم به تو پشت کنم که مرا نبینی
قدمی از پس قدم دیگر
مثله همیشه نیست
این قدم ها شاید هرگز تکرار نشوند
ای کاش که هرگز تکرار نشوند
شاید هرگز نبینم که تو رفته ای
و من تنهاتر از همیشه اینجا تنهای تنها می نشینم
زیر سقف بلند آسمان و فرشی سبز از دامن این خاک و گیاه
خانه ای می سازم در اوج حضور
شاید بلکه شاید بتوان خاطره ها را به باد فنا داد که هرگز در توانم نیست. می دانم!
نجاتم ده از این خواب سیاه. رهایم کن از این مرگ کثیف
و صدایم خسته است. در توانم نیست کسی را بخوانم در خواب
رهایم کن که از بی کسان تنها ترم

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 6 PM توسط ماه کوچولو |


تکه چوبی را می سوزانم
در دلی شاید پر درد
تا شمعی را روشن کنم
آخرین شمع در میان انگشتان من
و آخرین نگاهم را به تو هدیه می کنم
سایه لرزان نور
بر چهره ات می رقصد
و آرام قطره قطره
جویبار زلال محبت بر گونه ات روان می شود
می بینم که می بینی
و می شنوم که می شنوی
در درونم ندایی است
بشنو که آرام می گویم دوستت دارم
 سوزش دستم آخرین حسی بود که دیدم
و این پایان دیدن بود
باشد که تا تکه چوب دگر
نگاهت هنوز در میان نگاهم گره خورده باشد
باشد که هنوز دوست داشتن مرا به گنجینه خاطر سپرده باشی
باشد که هنوز قلبت از آن من باشد

+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 3 PM توسط ماه کوچولو |


به دل شمع دهید
تا حقیقت را ببیند
می خواهم بی پرده سخن بگویم

من
اشک نمی ریزم که بگویم دلم را شکسته اند
اشک میریزم که دلی را گرم کنم
و دیگر دلتنگ نخواهم بود
که دلتنگی به باد فنا سپرده شد
رفت و سرود رهسپاری سروده نشد
تا برنگردد

به دل شمع دهید
تا حضورش را باور کند
من پاسخ دردها را یافته ام
آنگونه خواهم بود که ازمن میخواهند
و بودن تو، تحمل دردها را نیاموخت
بلکه بی درد بودن را آموخت
 
به دل شمع دهید
تا راه معرفت بیاموزد
تا عشق را تداعی کند
و با امواج مهر پرواز کند
تا برود و برنگردد
که دنیایش بسی از ما بهتر است

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 11 PM توسط ماه کوچولو |


با تنهایی خود خواهم گریست
و با اشک های خود خواهم نوشت
تنهاتر نخواهم شد
با فریاد شکوه نخواهم کرد
بغض نخواهم کرد
اشک هایم برای تمام دردها کافیست
دلهره ای است هراسناک
و فردایی است پراضطراب
که گمان بودن یا نبودن، مرا به بازی گرفته است
می ترسم
غروری نیست که نگویم میترسم
زیر شاخ و برگ این درخت بردباری می نشینم
تا شب به پایان رسد
شاید فردا را مهربان تر بسازم
و هیچگاه نتوانستم
آن باشم که می خواستم
لعنت بر من که سخت بودم و تلخ
خداوندا
مهربانا
دل تنگ تر از خود نیافته ام
دست نیازم لرزان
و حضورم خسته
چاره ای نیست در این قلب کثیف
فریاد نمی کشم که اشک هایم دردها را تسکین خواهد داد
این درمانی است که مرا خواهد کشت
خداوندا
دلتنگی قلبم را به تو
و گرمای اشک را به جای گرمای مهر می نامم عشق
که هرچه بودم تو مرا خوب گردان
فردای من چو بد باشد
به تاریکی روز بداندیشان نیست
خودِ من شاید روزی
بتوانم از سرکوه بلند احساس تا آسمان عطوفت را بپیمایم
گرچه سخت باشد اما خواهم رفت
وقتی می دانم که در اوجش خدایی است مهربان

+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 11 PM توسط ماه کوچولو |


با سردی روحت بخوان
فصل پیروزی خاموش است
و تا آسمان برو
و بگو تو برتری
به آسمان لعنت بفرست ، هرگاه پیروز شدی
و در غار تنگ دلت تا می توانی فریاد بزن
و برو
هیچ احتیاجی به مشعل نیست
که سردی مهرت پرنور است
و بتاز بسوی پوچی ، چرا که راهی جز این نداری
و بخند با گریه ها که قلبت از جنس سنگ است
و نباش
برو
که در میان قلبم جایی نیست

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 5 PM توسط ماه کوچولو |


Happy new year

+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 7 PM توسط ماه کوچولو |


دلتنگ تمام آرزوهای خوش
برای یافتن دوباره شان میگردم
در کوچه پس کوچه های خاطراتم
در باغهای خزان امیدم
باوری را نیافتم که بگوید
من آرزویت بودم
به هیچ چیز نرسیده ام؟
امیدی نمانده است؟
من در کجای زندگی ام؟
گویی از آسمان سقوط کردم
و پرندگانی که آورنده ی پیام ترسند
دل را از من ربوده اند
بی قلب کجا روم؟!
افسوس که نمیدانم چرا جایی برایم نیست؟
این زندگی من را چه کسی ساخته است جز خودم
چه کسی پیراسته است حال مرا که چنین پریشانم
چه کسی میتواند بازسازد جان مرا که امیدم باور شود
ناامیدی از آن من است که من آموخته ام
اما چرا بدی ها را به ارمغان می آورم
دلتنگ و دلتنگ و دلتنگ تر
هنوز هم بی مشعلم
راهم تاریک و دلم قعر بدی است
مرا دریاب که خدایا دلتنگ توام

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 5 PM توسط ماه کوچولو |


با سرود صبح برخواستم
و تا ساحل خوشبختي خود تاختم
آمدم و هيچ كس نبود
گذاشتم احساس لطافت آب نصيب پاهايم شود
سرد بود و خوش
افزون شد تمناي من
و پايان يافتم
اما خوشا كه بخاطر خود باخته ام يا پيروز
تا خورشيد پيش رفتم
خوشا به حال من

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 2 PM توسط ماه کوچولو |


برشاخه امید نشستم
با ابرها پرواز کردم
و همه کس را از دور دیدم
دیدم فقیران را که کهنه ای بر تن داشتند و شاکر بودند
دیدم عاشقان را که نیمه قلبی نداشتند
دیدم بی نیازان را که باز هم میخواستند
دیدم خود را که بی نور می رفتم
در تاریکی امواج ترحم
پشت دیوار بلند دانایی
که دری را به رویم نمی گشایید
من خود را دیدم نه عاشقان را و نه فقیران را و نه بی نیازان را
بی شمع کجا بودم
بی سوسوی نگاهش به کجا رفتم
به سحرگاهان سوگند پریشان بودم
که ندانسته رفتم
و پشیمان که چرا و چرا رفتم
بی شمع بر روی چه دیواری لانه ساختم
که نسوختم و ندانستم که هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 4 PM توسط ماه کوچولو |


قدم برداشتن روی دیوار دلتنگی یعنی بودن با قلب تنهای خود
نگاه به آسمانی که روزی از ژرفای نگاهش آمدی
و زمینی که روزی به قعر نابودی اش گره می خوری
امید زندگی را از من دزدیده است
میترسم که دنیایم سیاه گردد و من و این همه زیبایی سیاه شویم
بمیریم و خاکستر شویم
قشنگیها را نمی بینم اما هر وقت سخن از نابودی است
به یاد زیبایی هایی می افتم که هرگز ندیده ام
و تنها ی تنها از جاده سنگ لاخی جاده گذشتم
مانند هر عابری اما بی توجه به گذر ثانیه ها
که مثل من می گذرند
کاش آنقدر جلو روم که به آخر خط رسیده باشم
یا آنقدر عقب که هنوز صدای صوتی را نشنیده باشم
آن صوت مهیب که ما را به شروع بازی می خواند
آه، خداوندا یاریم کن
زندگی تکراری ، تکراری نیست
فکر من تغییر ناپذیر شده است
و این بدی زندگی است
از تغییر می ترسم و با این وجود هرگز نمی توانم تغییر کنم
آری روی دیوار دلتنگی قدم بر میدارم شاید پایم بلغزد
و به همان زمینی که روزی به قعرش گره خواهم خورد سپرده شوم
شاید...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 10 PM توسط ماه کوچولو |


زیر اشک های تو قدم برداشتم تر شدم و هیچ سرود تازه ای نخواندم

زیر نگاه تو احساس حقارت کردم کوچک شدم و هیج شکوه ای نکردم

 زیر پاهای تو له شدم مردم و هیچ فریادی سر ندادم

 زندگی یعنی ساختن، باختن، پیراستن

پیراستن هرچه بدی است شاید نکو گردد

 آمال ما و این دنیای سیاه شاید همین باشد، شاید

آرامشمان باخته است

 در ساحل رویای دلان شاید مرده است

 در حضور سختی وجود آدمان شاید گریزی نیست

 باید ساخت با این همه رنج، شاید باید ساخت  

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 2 PM توسط ماه کوچولو |


مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"
دان كلارك

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 4 PM توسط ماه کوچولو |


سالها پیش، در یک دهکده ی کوچک ماهیگیری در هلند، پسر جوانی در مورد پاداش، ایثار و فداکاری، الگوی باارزشی برای تمام انسانها شد.

از آنجایی که کل اقتصاد دهکده بر محور صنعت ماهیگیری میچرخید، برای مواقع اضطراری وجود یک گروه داوطلب نجات ضروری بود.

در یک شب بارانی باد به شدت می وزید، ابرها به خروش آمده و بر اثر طوفان ناگهانی شدیدی یک قایق ماهیگیری در میان تلاطم امواج خروشان در حال غرق شدن بود. مردم دهکده در میان سرگردانی و اضطراب، با فرستادن علائم sos، درخواست کمک کردند. کاپیتان قایق پارویی گروه نجات، علائم خطر را به صدا درآورد. اهالی دهکده در کنار ساحل جمع شده و به دوردست های خلیج می نگریستند.

گروه نجات، قایق خود را در آب انداختند و در میان امواج سرکش دریا بالا و پایین رفته و تقلا می کردند. اهالی دهکده نیز فانوس به دست برای روشن کردن مسیر بازگشت قایق همچنان به انتظار ایستاده بودند.

بعد از یک ساعت قایق نجات از میان توده ی مه آلود نمایان شد و روستاییان با خوشحالی به استقبال آنها رفتند.

داوطلبین نجات خسته و بی رمق روی شنهای ساحل افتادند و به اطلاع مردم رساندند که قایق نجات ظرفیت همه ی افراد غرق شده را نداشت و ناچار یک نفر را جا گذاشتند. زیرا اگر حتی یک نفر دیگر سوار می کردند خود قایق نجات به همراه تمامی سرنشینان غرق می شد.

کاپیتان سراسیمه از یک نفر خواست تا داوطلب نجات فردی باشد که به تنهایی در میان امواج دریا اسیر می باشد.

هانس شانزده ساله، قدمی به جلو گذاشته و آمادگی خود را اعلام کرد.

مادر هانس بازوی او را کشیده و ناله کنان گفت: هانس، پسرم، خواهش می کنم تو نرو. پدرت ده سال پیش در یک کشتی غرق شد و برادرت پل، فقط سه هفته هست که در دریا گم شده است. هانس تو تنها کس من در زندگی هستی.

هانس پاسخ داد: مادر من باید بروم. اگر همه خود را کنار کشیده و مسئولیت را به عهده ی دیگری بگذارند فکر می کنی چه اتفاقی خواهد افتاد؟!

من در برابر این اتفاق ناگوار، خود را موظف می دانم و باید وظیفه ی انسانی خود را انجام دهم. به هنگام اعزام به خدمت هرکسی باید نوبت گرفته و به سهم خود خدمتی انجام دهد.

سپس هانس مادر خود را بوسیده و به همراه گروه نجات در تاریکی شب از دیده ها ناپدید شد.

یک ساعت گذشت که به نظر مادر هانس یک قرن طول کشید. سرانجام قایق نجات در حالی که هانس روی دماغه ی آن ایستاده بود و روی امواج دریا بالا و پایین می رفت، ظاهر شد. کاپیتان فریاد زد: آیا آن یک نفر را پیدا کردید؟

هانس که به سختی احساسات خود را کنترل می کرد با هیجان فریاد زد:

بله او را پیدا کردیم. به مادرم بگویید که او برادر بزرگ من پل هست.

دان کلارک

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11 PM توسط ماه کوچولو |